نشانه
جلسه اول كه در كلاس درس نشانه شناسي حاضر شديم مريدمان چند واژه گفت و از ما خواست كه هر چه راجع به آن لغت در همان لحظه به ذهنمان ميرسد روي كاغذ بنويسيم يكي از آن لغات عشق بود كه اگر به فرض محال كسي تا به حال تجربه اش نكرده باشد لااقل به آن فكر كرده است آن روز چيزهائي نوشتم اما بعد فكر كردم بگذار هرچه راجع به عشق ميدانم در وبلاگم بگذارم و از دوستانم هم بخواهم در كامل كردن اين عشقواره كمكم كنند و در نظراتشان حتما از عشق هم سخني بگويندو اما عشق... بي عشق نمي توان دوست داشت، بي عشق نمي توان مرد، زندگي روحي و معنوي چيزي به جز عشق نيست، عشق نه آن چيزيست كه فقط كار نيك انجام دهيم يا به كسي يا مستمندي كمك كنيم، عشق دوست داشتن است دوست بداريم به خاطر نفس آن، به خاطر زندگي روحي و به خاطر پاكي روح هنگامي كه چنين بيانديشيم خودرا محتاج ولي بخشنده مي بينيم، خود را گمراه اماباز يافته مي بينيم.دوست داشتن پيوندي است با ديگران براي رسيدن به روشنائي به نور الهي.شايد عشق قبل از موعد پيرمان كند ولي جواني بازگشتي در پيري دارد آن هم زماني است كه عاشق مي شويم اما چرا و چگونه اين اوقات را به ياد نمي آوريم ؟؟ عشق يك تله تمام عيار، يك فريب بزرگ و يك نيرنگ كامل است در لحظه ي خودنمائي جرقه اي زده و چشم را خيره مي كند، با درخشش خود همه جا را روشن مي كند، آنچنان تلولوئي دارد كه به ما مجال نمي دهد تا به تاريكي ها فكر كنيم يا سايه هائي را كه با نور عشق نيست و محو شده اند ببينيم.بي مورد است از عشق سخن گفتن هنگامي كه عشق خود سخن مي گويد عشق هميشه تازه است مهم نيست كه يك بار دوست بداريم يا دوبار يا تمام عمر چون انسان هميشه خود رادر مقابل پديده اي ناشناخته مي بيند. دوست
داشتن آسان نيست دوست داشتن مانند مواد مخدر است در ابتدا تو احساس سرمستي
و رهائي مي كني و فردا مقدار بيشتري را خواهاني هنوز مسموم و معتاد نيستي
اما لذت آن را چشيده اي، تصور ميكني كه قادري به نوعي خود را كنترل كرده ،
فكر مي كني كه يكي دو دقيقه مصرف آن ضرري ندارد و بزودي فراموشش خواهي كرد
چه خيال باطلي... كم كم اسيرش مي شوي، اختيار از كف مي دهي و روح و جسم
خود را در اختيارش مي گذاري، بنده و عليل و ذليلش مي شوي، عادت مي كني به
او وابسته مي شوي، به طوري كه اگر در ابتدا دو دقيقه به او مي انديشيدي و
سه ساعت فراموشش ميكردي رفته رفته در شرايط و حالي قرار مي گيري كه بايد
سه ساعت به او فكر كني و شايد دو دقيقه فراموشش نمائي و اگر او در دسترس
نباشد همان حالت كمبود مواد مخدر را در خود احساس مي كني و حاظري هر كاري
براي بدست آوردن او انجام دهي تا به عشق برسي . هنگامي كه عاشقي مي تواني
همه چيز ورا بياموزي، چيزهائي را باز شناسي كه جرات انديشيدن به آنها را
ندشتي چون عشق كليد تمامي رازهاست.عشق هيچ منطقي نمي شناسد در عشق هيچ
خطري وجود ندارد فقط اشتباه ها وجود دارند. ويك عاشقانه كه نميدانم ازكيست چرا گرفته دلت، مثل آنکه
تنهایی! آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند آسمان ترکیبی است از آس+ مان آس یعنی سنگ و مان به معنای مکان یا جنس است. پس آسمان چیزیست از جنس سنگ و آسمان حافظ زمین تلقی میگردد اما این سنگ سخت نتوانست بارامانت خدا را که همان جانشینی و خلافت خدا برروی زمین است را بپذیرد چرا که موجوداتی که در آسمانها زندگی میکنند فرشته ها هستند که بی احساسند و غیر قابل انعطاف و در یک کلام عاقل چرا که غیرانسانند..... پس این دیوانگی فقط از مخلوقی از جنس بادوخاک و آب و آتش انتظار میرفت.... با این بیت از حافظ یاد گرفتیم که نشانه شناسی عبارت است از شناخت نشانه ها شناخت قواعد ترکیب این نشانه هاو شناخت فرهنگی که این نشانه هادر آن بکار برده می شود. استاد از شعر پارسی به عنوان"رسانه ی آشنای آموخته" در ایران یاد کرد و گفت:موقعی که در جامعه یک رسانه ملی و بنیادین می شود مردم به صورت بدیهی با آن ارتباط برقرار میکنند و این رسانه در ایران شعر است. و معنا تعامل ذهنی انسانها است در موقعیت های مختلف که تحت تاثیر موقعیت و فرهنگ است و هیچ معنائی مستقل از ذهن ماوجود ندارد.
دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک
ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها
به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد،
همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به
ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و
شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم
را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.
ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به
ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت
میدانید چرا؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى
بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر
مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود! باوري از جنس محدودیت!
باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور! باوري از ناتوانی خويش
عشق يعني دو قناري آواز
عشق يعني تو مرا ميراني
من به صد حوصله ميآيم باز
عشق يعني تو سفر برمن نيز
تا نيائي شكستهست نماز
بي تو من كهنگي يك پايان
با تو من تازگي صد آغاز
ادامه مطلب
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچارآبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی.
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند؟
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست…
راستی؟ آیا شما هم تا به حال دچار آن رگ پنهان رنگ ها
شدین؟
(سهراب سپهری)
